روزي شيوانا با تعدادي از شاگردان از محله اي عبور مي كرد. دختر و پسر شاداب و سرحالي را ديد كه همه به دور آنها جمع شده بودند و به حرفهاي آن دو گوش مي كردند. شيوانا مدتي ايستاد و به گفته هاي آن دو گوش كرد. متوجه شد كه دختر و پسر دو خواهر و برادرند كه مي خواهند براي يكي از فقراي محله يك حمام هيزمي درست كنند به همين خاطر بقيه بچه ها را دور هم جمع كرده اند تا اين كار را به صورت گروهي انجام دهند.
شيوانا اشاره اي به دختر و پسر كرد و خطاب به شاگردان گفت: «ببينيد! مهم آرزو داشتن و رويايي در سر پروراندن است. اين دو طفل كوچك خوب مي دانند چگونه روياي خود را با هم سن و سالهاي خود در ميان بگذارند و به صورت تيمي براي برآورده شدن يك آرزو وارد عمل شوند. مهم اين است كه اين رويا را همين طور كه هست حفظ كنند.»
شيوانا از آن محله عبور كرد و رفت. يك ماه بعد دوباره گذر شيوانا و شاگردان از همان محله افتاد. اين بار متوجه شد كه دختر و پسر كنار ديواري رو به آفتاب با حالتي افسرده كز كرده و در خود فرو رفته اند و بقيه بچه هاي محله نيز در اطراف آنها مشغول بازي هستند. شيوانا نزديك آن دو رفت و پرسيد: «براي آن فقير حمام هيزمي درست كرديد؟!»
پسرك آهي كشيد و گفت: «مغازه دارها و بزرگتر ها عليه ما شوريدند و به ما گفتند كه بچه ها بروند بازي كنند و دست از بازي بزرگان بردارند. براي همين هيچ كس از بزرگترها حاضر نشد به ما كمك كند و در نتيجه ما همينطوري بيكار نشسته ايم تا بزرگ شويم و بعد اين كار را انجام دهيم.»
شيوانا از آنها پرسيد: « روز اول وقتي خواستيد اين كار را انجام دهيد قصد و منظورتان چه بود؟»
دخترك با انرژي پاسخ داد: «مي خواستيم بي اعتنا به آن چه بزرگ تر ها بين خودشان توافق كرده اند كاري كنيم كه تمام فقيران محله و دهكده صاحب حمام آب گرم شوند و از اين نعمت برخوردار گردند.»
پسرك نيز در ادامه گفت: «حتي مي خواستيم وقتي بزرگتر شديم در تمام سرزمين و كل دنيا چنين كاري انجام دهيم. ولي افسوس كه بزرگتر ها نگذاشتند.»
شيوانا تبسمي كرد و گفت: «بزرگتر ها نگذاشتند چون اين روياي آنها نبود. اما اين رويا و آرزو هنوز متعلق به شماست. بزرگتر ها مي توانند موقتي مانع اجراي روياي شما شوند، ولي نمي توانند اين رويا و آرزو را از شما بگيرند. پس چرا خودتان به دست خودتان رويايتان را مي كشيد و از بين مي بريد!؟»
دختر و پسر كوچك به هم نگاهي انداختند، لبخندي زدند و از جا برخاستند و دوباره بچه ها را با شوق و سر و صداي زياد دور خود جمع كردند. آنها اين بار مي خواستند هر طور كه شده براي فقير محله حمامي بسازند. شيوانا به سوي شاگردان برگشت. يكي از شاگردان گفت: «بي فايده است! دوباره بزرگترها مانع از اجراي روياي آنها مي شوند.»
شيوانا تبسمي كرد و گفت: «فقط مانع مي شوند. ولي ديگر نمي توانند اين رويا را از بين ببرند. وقتي رويايي زنده بماند مطمئن باش كه دير يا زود اسباب تحقق آن هم فراهم مي شود.»
